شمارهٔ ۲۵ غروی اصفهانی
محمدحسین غروی اصفهانی / غزلیات / وزن: مفعول مفاعلتن فعلن
آن کیست که بستۀ بند تو نیست
یا آنکه اسیر کمند تو نیست
آن دل نه دلست که از خامی
در آتش عشق، سپند تو نیست
از راه سعادت گمراهست
آنکس که ارادتمند تو نیست
لقمان که هزارانش پند است
جز بندۀ حکمت و پند تو نیست
فرهاد تو را ای شیرین، لب
خوشتر ز شکر و قند تو نیست
کوته نظریم و مدیحۀ ما
زیبندۀ سرو بلند تو نیست
هر چند دُر افشاند طبعم
لیکن چکنم که پسند تو نیست
ای مفتقر اینجا رفرف عقل
لنگست و مجال سمند تو نیست
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به بیان عشق و ارادت خود به معشوق میپردازد. او میگوید هیچکس نیست که از بند محبت معشوق رهایی یافته باشد و دلهایی که در آتش عشق او نسوختهاند، واقعاً دل نیستند. شاعر به اهمیت و ارزش معشوق اشاره میکند و بیان میکند که اگر کسی به او ارادت نداشته باشد، در مسیر سعادت گمراه است. همچنین اشاره میشود که حکمت و پندهایی که لقمان میدهد، تنها در سایه محبت معشوق معنا پیدا میکنند. شاعر به زیبایی معشوق و کمبودهای خود در بیان عشق اشاره میکند و نهایتاً وضعیت عقل و تفکر خویش را در برابر عشق به معشوق ناکافی میبیند.