شمارهٔ ۳۲ غروی اصفهانی
محمدحسین غروی اصفهانی / غزلیات / وزن: مفعول مفاعلتن فعلن
آن سینه که تیر ترا هدفست
گنجینۀ معرفت و شرفست
دل گوهر نُه صدفست آری
گر گوهر عشق ترا صدفست
آن سر که نرفته بچو کانت
گرگوی زراست کم از خزفست
کی آن تن لایق قربانی است
کاندر طلب آب و علفست
کوراست ز دیدار رخ تو
آن دیده که باز بهر طرفست
از زمزمۀ عشق تو کراست
گوشی که به نغمۀ چنگ و دفست
عمری که سرآمد در غم تو
سرمایۀ خرمی و شعفست
یک دختر فکر که هست مرا
بهتر ز دو صد پسر خلفست
دری که ز منطق مفتقر است
پروردۀ آب و گل نجفست
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این متن، شاعر به توصیف عمیق عشق و معرفت میپردازد. او به سینهای اشاره میکند که کانون معرفت و شرافت است و دل انسان را به نگین ارزشمندی شبیه میسازد. او همچنین بیان میکند که انسانهای بیهدف و بیخود نمیتوانند ارزش عشق را درک کنند. عشق و زیبایی معشوق به گونهای است که دیدگان غیر واقعبین را کور میکند و تنها گوشهایی که به نغمات عشق گوش میدهند، معنای واقعی آن را درمییابند. در نهایت، شاعر به اهمیت زمان و وجود دختران اشاره میکند و از ارزش وجودی یک دختر که با فکر و هوش خود بیشتر از صد پسر ارزشمند است، میگوید. او در پایان، به منطق و ویژگیهای انسانی سالم اشاره میکند که از آب و گل پاگیر این دنیا فراتر میرود.