نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۳۵ غروی اصفهانی

محمدحسین غروی اصفهانی / غزلیات / وزن: مفعول مفاعلتن فعلن

آن دل که ز عشق چه غنچه شکفت

هر نکته که گفت ز حسن تو گفت

بیدار غمت از صبح ازل

تا شام ابد یک لحظه نخفت

گوش دل هر هوشیار دلی

هر نغمه شنفت هم از تو شنفت

مژگان من دلرفته ز دست

جز خاک ره کوی تو نرفت

از اشک و سرشک روان دلم

پیداست حقیقت راز نهفت

آندل که نگشته ز طاقت طاق

حاشا که بود با عشق تو جفت

این غم که نصیب مفتقر است

هرگز ندهد از دست به مفت

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر از عشق و دل‌تنگی خود می‌گوید. دل او به خاطر عشق شکوفه زده و هر گفته‌ای که به زیبایی معشوق مربوط می‌شود را در بر دارد. غم او از آغاز خلقت تا ابدیت بی‌وقفه وجود داشته و او نتوانسته یک لحظه از آن غافل شود. گوش دل او دائماً نغمه‌های عشق را می‌شنود و چشمانش همیشه غمگین هستند. او جز خاک پای معشوقش به چیزی دیگر نیندیشیده و اشک‌هایش نشان‌دهنده رازهای پنهان دلش است. شاعر به این نکته اشاره می‌کند که فردی که به عشق تو طاقت نداشته باشد، هرگز نمی‌تواند با آن عشق همراه باشد و این غم که برای فقیران است، هرگز از دست نمی‌رود.