شمارهٔ ۳۶ غروی اصفهانی
محمدحسین غروی اصفهانی / غزلیات / وزن: مفعول مفاعلتن فعلن
تا رایت عشق افراخته ام
در وادی حیرت تاخته ام
هنگام قمار نظر بازی
یکجا دل و دین را باخته ام
از عشرت و شادی بی خبرم
تا با غم دل پردخته ام
از من نه عجب گر نیست نشان
در بوتۀ غم بگداخته ام
حاشا که ز کوی تو پای کشم
جز کوی ترا نشناخته ام
یک نکته ز عشق اندوخته ام
وز کف دو جهان انداخته ام
گز مفتقرم از دولت عشق
با گنج قناعت ساخته ام
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از تجارب و احساسات عمیق خود درباره عشق و خیالاتش صحبت میکند. او به وادی حیرت و شک رفت و دل و دینش را در بازی عشق باخت. از شادی و عشرت بیخبر است و تنها با غم و اندوه سر میکند. نشان و نشانهای از خود ندارد، زیرا در غم ذوب شده است. او به عشق وفادار است و هرگز از کوی محبوبش دور نمیشود. در نهایت، او از وضعیت مالی و دنیوی خود شکایت دارد، اما به داشتههای خود قناعت میکند و از عشق به عنوان گنجی باارزش یاد میکند.