شمارهٔ ۳۸ غروی اصفهانی
محمدحسین غروی اصفهانی / غزلیات / وزن: مفعول مفاعیلن فعلن
از عشق تو اندر تاب و تبم
وز شوق تو در وجد و طربم
از شمۀ لطف تو سلمانم
وز شعلۀ قهر تو بو لهبم
هندوی بت خال تو شدم
رسوای تو در عجم و عربم
با سر ره عشق تو می پویم
گر مانده شود پای طلبم
من بندۀ حلقه بگوش توام
جز این نبود حسب و نسبم
خود را بشمار غلامانت
می آورم، و دور از ادبم
ای شام غمم را صبح امید
بازآ که شود چون روز، شبم
از عشق تو سینه لبالب غم
وز شوق تو آمده جان به لبم
گر سوخته مفتقرت چه عجب
از خامی مدعیان عجبم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر بیانگر عمق عشق و شوق شاعر نسبت به معشوقش است. شاعر از عواطف شدید خود، از عشق و نیز از درد و غم ناشی از جدایی سخن میگوید. او خود را بنده و غلام معشوقش میداند و نشان میدهد که هیچ گونه نسب و نسبت دیگری جز عشق به معشوق برایش مهم نیست. در این شعر، شاعر به شدت درگیر احساسات خود است و به نوعی از ناامیدی در جستجوی معشوق و بازگشت او به زندگیاش شکایت میکند. در نهایت، او از عشق و شوق سوزان خود غافل نیست و بیان میکند که حتی اگر به خاطر این عشق بسوزد، برایش عجبی ندارد.