شمارهٔ ۴۱ غروی اصفهانی
محمدحسین غروی اصفهانی / غزلیات / وزن: مفعول مفاعلتن فعلن
تا بی خبری ز ترانۀ دل
هرگز نرسی به نشانۀ دل
روزانۀ نیک نمی بینی
بی ناله و آه شبانۀ دل
تا چهره نگردد سرخ از خون
کی سبزه دمد از دانۀ دل
از موج بلا ایمن گردی
آنگه که رسی به کرانۀ دل
از خانۀ کعبه چه می طلبی
ای از تو خرابی خانۀ دل
اندر صدف دو جهان نبود
چون گوهر قدس یگانۀ دل
در مملکت سلطان وجود
گنجی نبود چو خزانۀ دل
در راه غمت کردیم نثار
عمری بفسون و فسانۀ دل
جانا نظری سوی مفتقرت
کاسوده شود ز بهانه دل
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به بیان احساسات عمیق و اهمیت دل در زندگی میپردازد. شاعر میگوید تا زمانی که از نغمههای دل بیخبر باشی، به حقیقت و نشانههای دل نخواهی رسید. او اشاره میکند که در روزها، زیبایی واقعی را نمیتوان بدون ناله و عواطف شبانهی دل دید. همچنین، تأکید میکند که بدون تجربهی عاطفی و رنج، نمیتوان به زیباییهای دل دست یافت. در نهایت، شاعر از محبت و نگاهی به دل خستهی خود سخن میگوید و از محبوب میخواهد به آن نگاهی بیفکند تا دل به آرامش برسد.