شمارهٔ ۴۳ غروی اصفهانی
محمدحسین غروی اصفهانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
فروغ حسن تو داده است چشم بینا را
بهر چه می نگرد جلوه طور سینا را
بگوش جان شنود هر که محرم راز است
ز آسمان و زمین نغمۀ «انا الله» را
لطیفۀ دل آگاه در صحیفۀ کون
کند مطالعه دائم صفات و اسما را
نقوش صفحۀ امکان شئون یک ذاتند
هزار اسم نمایند یک مسمی را
مکن ملامت شوریدگان بی سر و پا
نداند آدم شوریده سر، ز سر پا را
حکایت لب شیرین ز کوهکن بشنو
ببین پدیدۀ مجنون جمال لیلی را
حدیث عاشق صادق بجوی از وامق
وگر نه عذر بنه عشق روی عذرا را
پیام یار بهر گوش آشنا نبود
صبا است ماشطه آن زلف عنبر آسا را
ز آهوان ختا، جوی مشک نافۀ چین
به چین زلف بتان، حلقه بین دل ما را
ز لوح سینه دلا رنگ خون زشت بشوی
به چشم پاک توان دید روی زیبا را
ز مفتقر ادب عشق ار بیاموزی
چه خاک راه شوی عاشقان شیدا را
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به زیبایی عشق و جستجوی حقیقت میپردازد. شاعر معتقد است که عشق و شناخت الهی به انسان چشم و گوش بینا میدهد تا زیباییها و نغمههای آسمان و زمین را بشنود. او به اهمیت سخن عشق و دل آگاهی اشاره میکند و میگوید که هر چیز در جهان نشانهای از ذات الهی است. همچنین، او شوریدگان عشق را نمیزند و تأکید دارد که عشق واقعی نیاز به جستجوی صادقانه دارد. شاعر همچنین از زيبايیهای طبیعی و نشانههای عشق در آنها سخن میگوید و میخواهد خواننده فهم عمیقتری از عشق و زیبایی واقعی پیدا کند.