نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۵۸ غروی اصفهانی

محمدحسین غروی اصفهانی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)

جز غمت سر سویدای مرا رازی نیست

لیک دم بسته زبان را سر غمازی نیست

دل گرفتم ز دو گیتی و چنان یکه شدم

که بجز ساز غم عشق تو دمسازی نیست

از غم لالۀ روی تو شدم داغ و چه باک

شمع را تا نبود شعله سر افرازی نیست

عشق را هر که ندانسته به بازیچه گرفت

عاقبت دید که جز بازی جانبازی نیست

بوالعجب حال من شیفته و عشوۀ تست

که ز من جمله نیاز وز تو جز نازی نیست

طبع افسرده کجا شعر تر و تازه کجا

دل چنان خسته که دیگر سر آوازی نیست

از ازل تا با بد عشق تو شد قسمت ما

عشق را هیچ سرانجامی و آغازی نیست

مفتقر را زده سودای تو شوری بر سر

ورنه در مرحلهٔ قافیه‌پردازی نیست

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر درباره غم و عشق است. شاعر حسرت و دلتنگی عمیق خود را از جدایی و مشکلات عشق بیان می‌کند. او می‌گوید که هیچ چیز غیر از غم عشق محبوبش در دلش نیست و تلاش‌هایش بی‌فایده‌اند. غم عشق او را تا حدی دچار افسردگی کرده که هیچ شادی یا شعفی برایش باقی نمانده است. شاعر همچنین به پیچیدگی‌های عشق و بازی‌های آن اشاره کرده و می‌گوید که عشق واقعی هیچ سرانجام و آغازی ندارد. در نهایت، او احساس فقر عاطفی می‌کند و پی می‌برد که در دنیای اشعار و قافیه‌ها نیز، عشق واقعی جایی ندارد جز در دل‌های عاشقان.