شمارهٔ ۵۹ غروی اصفهانی
محمدحسین غروی اصفهانی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
جز به بوی تو مشام دل و جان عاطر نیست
خاطری کز تو فراغت طلبد خاطر نیست
سالکی را که دل از کف نبرد جذبۀ شوق
گرچه عمری بسلوک است ولی سائر نیست
دیده ای را که بود جز به تو هر سو نظری
بخدا در نظر اهل نظر ناظر نیست
مرغ دل در قفس سینه که سینای تو نیست
گرچه دستان زمانست ولی ذاکر نیست
دل ارباب حضور و هوس حور و قصور
حاش لله که چنین همتشان قاصر نیست
هر که در دام تو افتاد بگردید خلاص
عشق را اول اگر هست ولی آخر نیست
دل بمعمورۀ حسن تو بود آبادان
گرچه از باده خرابست ولی بائر نیست
مفتقر را مگر از بند، تو آزاد کنی
بال و پر بسته چه پرواز کند، قادر نیست
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به بیان عشق و جذبهای میپردازد که تنها به محبوب واقعی میتوان دست یافت. شاعر میگوید که هیچ عطر و بویی دل و جان آدمی را مانند بوی محبوب نمینوازد. او به سالکی اشاره میکند که با وجود سلوک و عبادت، اگر حقیقت عشق را نیابد، مهرش کامل نخواهد بود. شاعر همچنین به مشکلات دلهایی میپردازد که جز به محبوب نظر دیگری ندارند و میگوید که دلها با وجود وجود موانع و مشکلات، همچنان به یاد محبوب خود زندهاند. عشق و دلبستگی به محبوب، حتی اگر دنیای ماده مخرب باشد، ارزشمند است. در نهایت، شاعر بیان میکند که تنها با رهایی از قید و بندهای دنیایی و نزدیکی به محبوب، انسان میتواند بال و پر بگشاید و به حقیقت عشق دست یابد.