نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۶۹ غروی اصفهانی

محمدحسین غروی اصفهانی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلاتن مفعول فاعلاتن (مضارع مثمن اخرب)

آن یار لاله رو گر ما را نمی نوازد

سهلست، از چه ما را چون شمع می گدازد

دل آب شد ز هجرش دیگر چسان بسوزد

امید وصل او نیست تا با غمش بسازد

عمریست در نیازم در پای سرو نازم

تا کی نیاز آرم تا چند او بنازد

غیر از نیازمندی از بندان نشاید

جانا تو نازنینی ناز از تو می برازد

ای یکه تاز میدان در عرصۀ ملاحت

آهسته تا که عاش جان در رهت ببازد

ترسم ز گرد راهت هم کس نشان نیابد

ور چون سمند گردون اندر پیت بتازد

گر مفتقر دهد جان در پای نازنینت

سر تا به اوج کیوان از شوق بر فرازد

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر از عشق و دوری معشوق سخن می‌گوید. او احساس می‌کند که اگر محبوبش به او توجه نکند، عشقش به مانند شمعی سوزان می‌شود. دل او از نبود معشوق می‌سوزد و امیدی به وصال ندارد. شاعر مدت‌هاست که در انتظار عشق و زیبایی محبوبش است و از اینکه همچنان نیازمند اوست، گله‌مند است. او محبوبش را همچون یک قهرمان در عرصه زیبایی می‌بیند و نگران است که در مسیر عشقش کسی نتواند او را دنبال کند. در نهایت، شاعر بیان می‌کند که حتی اگر جانش را در راه معشوق نثار کند، از شوق به او اوج می‌گیرد.