شمارهٔ ۷۷ غروی اصفهانی
محمدحسین غروی اصفهانی / غزلیات / وزن: مفتعلن فاعلات مفتعلن فع (منسرح مثمن مطوی منحور)
سینۀ تنگم مجال آه ندارد
جان بهوای لب است و راه ندارد
گوشۀ چشمی به سوی گوشه نشین کن
زانکه جز این گوشه کس پناه ندارد
گرچه سیه رو شدم غلام تو هستم
خواجه مگر بندۀ سیاه ندارد
از گنه من مگو که زادۀ آدم
ناخلف استی اگر گناه ندارد
هر که گدائی ز آستان تو آموخت
دولتی اندوختی که شاه ندارد
گنج تجلی ز کنج خلوت دل جو
نیک نظر کن که اشتباه ندارد
پیر خرد گر بخلوت تو برد پی
جز در آن خانه خانقاه ندارد
مهر تو در هر دلی که کرد تجلی
داد فروغی که مهر و ماه ندارد
مهر گیاه است حاصل دل عاشق
آب و گل ما جز این گیاه ندارد
مفتقر از سر عشق دم نتوان زد
سر برود زانکه سرّ نگاه ندارد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر دربارهٔ عشق و وابستگی عمیق به معشوق است. شاعر از تنگی نفس و نبودن آرامش در زندگی بدون عشق میگوید و به گوشهنشینی و تنهایی اشاره میکند. او با وجود سیاهی و گناههایی که دارد، خود را بندهٔ معشوق میداند و تأکید میکند که هر کس محبت او را در دل داشته باشد، غنی و خوشبخت است. شاعر در نهایت بر این نکته تأکید میکند که عشق یک گیاه است که تنها در دل عاشق میروید و بدون عشق، زندگی بیمعناست. در این شعر، عشق به عنوان منبع نور و زندگی معرفی میشود و نیاز به آن به وضوح احساس میشود.