شمارهٔ ۸۳ غروی اصفهانی
محمدحسین غروی اصفهانی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
گفتم چه دیدم آن رخ و آن زلف تابدار:
«آمنت بالذی خلق اللیل و النهار»
از طور کوی دوست سنا برق روی دوست
آمد چنان به جلوه که «آنست منه نار»
هر دیده ای چه شمع دل افروز اشک ریز
هر سینه ای ز داغ جهانسوز لاله زار
از عاشقان نوای «انا الحق» بر آسمان
می زد علم اگر که نمی بود بیم دار
با قبۀ جلال وی این نه رواق را
در دیدۀ کمال چه قدر است و اعتبار
تا خم شد آسمان که شود حلقۀ درش
از مهر و مه نهاد به سر تاج افتخار
یک تار از دو طرۀ او را بباد داد
باد صبا و روز مرا تیره کرد و تار
با چین او کسی نبرد نام ملک چین
تاری از او قلم زده بر خطۀ تتار
بالا بلند او گذری کرد از چمن
آب از دو دیده کرد روان سرو جویبار
نخل شکر برش که ز شیرین گرفته تاج
فرهادوار کرده مرا کوه غم ببار
زد مفتقر به یاد تو ای دوست این رقم
شاید به روزگار بماند به یادگار
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به زیباییها و جذابیتهای شخصی که عاشقش شده، اشاره میکند. او از چهرهی دلربا و موی تابدار معشوق سخن میگوید که همچون نوری در تاریکی شب است. شاعر بیان میکند که هر کس در عشق، دلی آتشین دارد و از درد فراق میسوزد. او به قدرت عشق اشاره میکند و با شجاعت از احساساتش سخن میگوید، در حالی که زیبایی معشوقش را با جلال و شکوه توصیف میکند. در انتها، شاعر احساس خود را به یادگاری برای آینده مینویسد، شاید تا یاد عشقش همیشه باقی بماند.