شمارهٔ ۸۹ غروی اصفهانی
محمدحسین غروی اصفهانی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
گر هوای سر کوی تو دهد بر بادم
به حقیقت کند از بند هوا آزادم
جلوۀ روی قو از طور دلم برده قرار
کز زمین می رسد اینک به فلک فریادم
سینه ام نالۀ جانسوز چه بنیاد کند
سیل اشکی بزند سر بکند بنیادم
لیلی حسن ترا بنده چنان مجنونم
که خردمندی یک عمر برفت از یادم
خضر را چشمۀ حیوان همه ارزانی باد
من دهان و لب شیرین ترا فرهادم
بود امیدم که به جاه تو به جائی برسم
در پی این طمع خام به چاه افتادم
آرزو داشتم از جام تو یابم کامی
دو سه گامی شدم و دین و دل از کف دادم
خواستم برگ و بری از گل روی تو برم
بر زمینم بزد آن شاخۀ چون شمشادم
رخت بستم به خرابات ز ویرانۀ دل
تا که معمورۀ حسن تو کند آبادم
جز غم عشق تو در لوح دلم نقش نبست
مفتقر زین سبب از کلک مشیت شادم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر از عشق و آرزوی رسیدن به معشوق صحبت میکند. شاعر از احساسات شدید خود نسبت به محبوبش میگوید و اینکه چگونه عشق او او را از بند دنیا آزاد کرده است. او به تصویر زیبای محبوب و تأثیر آن بر دل و جانش اشاره میکند. همچنین، او برای یافتن موفقیت و خوشبختی در عشق، امید به باری از محبوب خود دارد اما در عوض، در مسیر عشق دچار مشکلات و رنجها میشود. در نهایت، او میگوید که تنها غم عشق در دلش باقی مانده و از این بابت شاد است، زیرا این عشق او را به تعالی میرساند.