شمارهٔ ۹ غروی اصفهانی
محمدحسین غروی اصفهانی / غزلیات / وزن: مستفعلتن مستفعلتن
تا نخل امیدم را تو بری
شیرین تر از این نبود ثمری
اندر نظر ارباب کمال
حاشا که چه عشق بود هنری
در منطقه اش فلک الافلاک
نبود جز حلقۀ مختصری
عشق است نشانۀ انسانی
عشق اشت ممیز دیو و پری
تا در طلب آب و علفی
حیوانی و در شکل بشری
از خط طریقت دوراستی
وز علم و حقیقت بی خبری
ای ماه جهان افروز بکن
بر بام سیه رویان گذری
من مشتری تو و مفتقرم
خو کرده چه زهره به نغمهگری
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر درباره امید و عشق صحبت میکند. شاعر در آن از نخل امیدش میگوید که باید از بین برود و میافزاید که عشق، نشان انسانی بودن است و آن را از حیوانی بودن متمایز میکند. او بر این باور است که انسانها اگر در جستجوی نیازهای مادی باشند، از حقیقت و علم دور میشوند. شاعر از "ماه جهانافروز" میخواهد که بر سیاهروها نور بپاشد، و در نهایت به ضعف خود در مقابل عشق اشاره میکند.