شمارهٔ ۹۲ غروی اصفهانی
محمدحسین غروی اصفهانی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
نقطۀ خال لبت مرکز و ما پرگاریم
همه سرگشته در آن دائرۀ رخساریم
خضر سرچشمۀ نوشیم و چنان می نوشیم
که دو صد ملک سکندر بجوی نشماریم
آبرو را نفروشیم به یک جرعۀ می
زانکه از ساغر ابروی تو ما سرشاریم
ما که با طرۀ زلف تو در آویخته ایم
گر بگویند عجب نیست که ما طراریم
در گلستان حقائق که خرد خاموش است
بلبل نغمه گر و طوطی خوش گفتاریم
به هوای گل رخسار تو زاریم و نزار
مرغ زاریم و ز گلزار جهان بیزاریم
گرچه زان غمزۀ مستانه خرابیم ولی
لاله سیان داغ و چه نرگس همه شب بیداریم
واعظا پند مده دام منه در ره ما
ما که در پند تو جز بند نمی پنداریم
ای ملامت گر از اسرار قدر بیخبری
که دچار غم عشقیم ولی ناچاریم
حذر از آه دل مفتقر غمزده کن
زانکه در طور غمش نخلۀ آتشباریم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به زیبایی به عشق و وابستگی عمیق به معشوق میپردازد. شاعر در آن به توصیف احساسات خود، گرایشها و آسیبپذیریهای ناشی از عشق میپردازد. او معشوق را به عنوان مرکز دایرهای از عشق و جذابیت معرفی میکند و بیان میکند که در این دایره، همه معشوق را میپرستند و از لذتهای عشق سیراب میشوند. همچنین، شاعر از قید و بندهایی که جامعه و واعظان بر سر عشق میگذارند گلایه میکند و تأکید میکند که عشق او فراتر از نصیحتها و ملامتهاست و در عین حال از غم و دردهای ناشی از آن نیز نمیتواند فرار کند. او میگوید که اگرچه گرفتار عشق است، اما این عشق به او زندگی و شور میبخشد. در نهایت، شاعر هشدار میدهد که نباید به درد و رنج دلدادگان بیتوجهی کرد، چرا که در عمق این رنجها آتش عشق نهفته است.