شمارهٔ ۳۰ محتشم کاشانی
محتشم کاشانی / غزلیات از رسالهٔ جلالیه / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
چون من کجاست بوالعجبی در بسیط خاک
آب حیات بر لب و از تشنگی هلاک
دارم ز پاک دامنی اندر محیط وصل
حال کسی که سوخته باشد ز هجر پاک
آن می که میدهندم و من در نمیکشم
ریزم اگر به خاک شود مرده نشاء ناک
در دست وصل سوزن تدبیر روز و شب
دل ز احتراز کرده نهان جیب چاک چاک
دست هوس دراز نسازم به شاخ وصل
از حسرتم اگر رگ جان بگسلد چو تاک
جامم لبالب از می وصل است و من خجل
کاب حیات ریخته خواهد شدن به خاک
بر دامنت چو گرد هوس نیست محتشم
گر بر بساط قرب نشینی چو من چه باک
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر از احساسات عمیق خود نسبت به عشق و اتصالی که با معشوق دارد سخن میگوید. او در دنیایی خاکی و مادی به دنبال آب حیات است، اما از تشنگی و دوری از معشوق رنج میبرد. شاعر از پاکدامنی خود و حال کسی که از هجر معشوق سوخته است صحبت میکند. او به میخانه که نماد عشق و وصل است اشاره میکند و از تلاشش برای دوری از وسوسههای دنیوی میگوید. در نهایت، او از خجالت و حسرت خود در برابر عشق و پرواز به سمت معشوق سخن میگوید و نمیخواهد دست به دامان هوس بزند. این شعر به عمیقترین احساسات انسانی در جستوجوی عشق و قربت میپردازد.