شمارهٔ ۶۱ محتشم کاشانی
محتشم کاشانی / غزلیات از رسالهٔ جلالیه / وزن: مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)
به بازی آفتاب را چه گفتم ماه رنجیدی
دلیرم کردی اول در سخن آنگاه رنجیدی
ز من در باب آن زلف و زنخدان خواستی حرفی
چو من از ریسمانت رفتم اندر چاه رنجیدی
به تیغت نیم به سمل گشته بود ای ماه مرغ دل
چو از تقصیر خویشت ساختم آگاه رنجیدی
به کشتن سر بلندم دیر میکردی چه گفتم من
که بر قدم لباس شوق شد کوتاه رنجیدی
دهانت را چه گفتم هیچ بر من خرده نگرفتی
ولی این حرف چون افتاد در افواه رنجیدی
ز ره صد ره برون شد غیر و طبعت زو نشد رنجه
چرا زین بی دل گمره به یک بیراه رنجیدی
حدیث محتشم بر خاطرت ماند گران اول
چو بد تاویل کرد آن حرف را بدخواه رنجیدی
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به گفتگو با ماه و آفتاب میپردازد و از رنجشهای ناشی از کلمات و رفتارها صحبت میکند. او از دلیر شدن در سخن میگوید و اینکه چطور مجروح شدهاست. شاعر اذعان میکند که وقتی به زلف و زیبایی معشوق اشاره کرده، او ناراحت شده است. همچنین به دردی که از تقصیر خود احساس کرده و اینکه چرا باید بر سر شوق و عشقش رنج بکشد، اشاره میکند. او از انتقادهایی که به او شده و سوءتفاهمهایی که باعث رنجش شده، سخن میگوید و در نهایت به تلخی این تجارب و اثرات آن بر روابط اشاره میکند. شعر به نوعی بیانگر احساسات عمیق و پیچیده انسانی است.