شمارهٔ ۱ محتشم کاشانی
محتشم کاشانی / غزلیات / وزن: مفتعلن فع مفتعلن فع مفتعلن فع مفتعلن فع
زلف و قدت راست ای بت سرکش، چشم و رخت راست ای گل رعنا
سنبل و شمشاد هندو و چاکر، نرگس و لاله بنده و لالا
ساخته ظاهر معجز لعلت ز آتش سوزان چشمهٔ حیوان
کرده هویدا صنع جمالت در گل سوری عنبر سارا
آتش آهم ز آتش رویت سیل سرشکم بی مه رویت
این ز درون زد شعله به گردون وان ز برون شد تا به ثریا
محو ستادند عابد و زاهد مست فتادند راکع و ساجد
دوش که افکند در صف رندان جام هلالی شور علالا
وقت مناجات کز ته دل شد جانب گردون نعرهٔ مستان
پرده دریدی گر نشنیدی شمع حریفان بانگ سمعنا
مایهٔ دولت پایهٔ رفعت نقد هدایت گنج سعادت
هست در این ره ای دل گمره دانش دانا دانش دانا
حسن ازل را بهر طلبکار هست ظهوری کز رخ مقصود
پرده برافتد گر کند از میل وحش خیالی چشم به بالا
محتشم اکنون کز کشش دل نیست گذارم جز به در او
پیش رقیبان همچو غریبان نیست بدادم جز به مدارا
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به زیبایی و جذابیت معشوق میپردازد و از ویژگیهای ظاهری او مانند زلف و قدش سخن میگوید. شاعر به مقایسه معشوق با گلها و گیاهان زیبا میپردازد و به آثار زیبایی او اشاره میکند. او از شعلههای آتش عشق و احساساتی عمیق سخن میگوید که از دیدههای او میجوشند. به تحیر عابد و زاهد در برابر زیبایی معشوق اشاره میشود و عشق را به عنوان راز و گنجی ارزشمند توصیف میکند. شاعر به جستجوی حقیقت و زیبایی میپردازد و تأکید میکند که در این راه، دل گمراه و دانش لازم است. در نهایت، شاعر به این نکته میرسد که همه این زیباییها و جذابیتها نتیجه عشق و کششی عمیق است.