نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۲۹ محتشم کاشانی

محتشم کاشانی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

بود شهری و مهی آن نیز محمل بست و رفت

کرد خود بدمهری و تهمت به صد دل بست و رفت

بود محل بندی لیل ز باد روزگار

محملی کز ناز آن شیرین شمایل بست و رفت

تا نگردم گرد دام زلف دیگر مهوشان

پای پروازم به آن مشگین سلاسل بست و رفت

دل به راه او چو مرغ نیم بسمل می‌طپید

او به فتراک خودش چون صید بسمل بست و رفت

تا گشاید بر که از ما قایلان درد خویش

چشم لطفی کز من آن بی‌درد و غافل بست و رفت

خود در آب چشم خویشم غرق و می‌سوزم که او

غافل از سیل چنین پرزور محمل بست و رفت

لال بادا محتشم با همدمان کان تازه گل

رخت ازین گلشن ز غوغای عنا دل بست و رفت

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعری از جدایی و درد ناشی از آن صحبت می‌کند. او به توصیف عشق و فراق می‌پردازد و از بی‌مهری معشوق می‌گوید. شاعر احساس می‌کند که دلش به شوق معشوق می‌تپد ولی معشوق غافل و بی‌اعتناست. در نهایت، شاعر از غم و حسرتی که ناشی از این جدایی دارد، سخن می‌گوید و به حسرت از دست دادن زیبایی‌ها و روابط نزدیکی که داشتند، اشاره می‌کند. شعر انعکاس عمیق احساساتی چون عشق، درد و غم جدایی است.