نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۳۱ محتشم کاشانی

محتشم کاشانی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

شهریار من مرا پابست هجران کرد و رفت

شهر را بر من ز هجر خویش زندان کرد و رفت

وقت رفتن داد تیغ غمزه را زهراب ناز

وان نگه کردن مرا صد رخنه در جان کرد و رفت

من فکندم خویش را از خاکساری در رهش

او ز استغنا مرا با خاک یکسان کرد و رفت

غایب از چشمم چو میشد با نگاه آخرین

خانهٔ چشم مرا از گریه ویران کردو رفت

روز اقبال مرا در پی شب ادبار بود

کز من آن خورشید تابان روی پنهان کرد و رفت

باد یارب در امان از درد بی‌درمان عشق

آن که دردم داد و نومیدم ز درمان کرد و رفت

دوزخی تابنده شد بهر عذاب محتشم

دوش کان کافر دلش تاراج ایمان کرد و رفت

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این شعر به حس درد و عذاب بی‌پایان ناشی از جدایی و هجرت معشوق اشاره می‌کند. او از احساس تنهایی و غم ناشی از رفتن معشوق سخن می‌گوید که باعث ویرانی خانه دلش شده است. ناامیدی و حسرت او به اوج رسیده و معشوقش با ناز و غمزه‌ای که داشت، او را به شدت آزار داده و رنجش را دوچندان کرده است. شاعر به عذاب ناشی از عشق و بی‌قراری خود اشاره می‌کند و به نوعی عذابی را که دارد تجربه می‌کند، وصف می‌کند. این شعر نشان‌دهنده عمق احساسات عاشقانه و تلخی جدایی است.