نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۳۳ محتشم کاشانی

محتشم کاشانی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)

خاست غوغائی و زیبا پسری آمد و رفت

شهر برهم زده تاراج گری آمد و رفت

تیغ بر کف عرق از چهره‌فشان خلق کشان

شعلهٔ آتش رخشان شرری آمد و رفت

طایر غمزهٔ او را طلبیدم به نیاز

ناز تا یافت خبر تیز پری آمد و رفت

مدعی منع سخن کرد ولیکن به نظر

در میان من و آن مه خبری آمد و رفت

وقت را وسعت آمد شد اسرار نبود

آن قدر بود که پیک نظری آمد و رفت

قدمی رنجه نگردید ز مصر دل او

به دیار دل ما نامه بری آمد و رفت

محتشم سیر نچیدم گل رسوائی او

کاشنایان به سرم پرده دری آمد و رفت

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به توصیف زیبایی و تاثیرگذاری یک پسر جوان می‌پردازد که ورود و خروجش به شهر، هیاهو و زیبایی را به همراه دارد. او با ظاهری جذاب و تیغی در دست، ترس و شعله‌ای از عشق را در دل‌ها برافروخته است. شاعر در جستجوی توجه و عشق اوست و به رغم موانع و تحولات زمان، این عشق و زیبایی همیشه حاضر است. در نهایت، شاعر احساس می‌کند که نمی‌تواند از زیبایی و جذابیت این پسر غافل شود و پوششی از رسوایی را تجربه می‌کند.