نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۲۸ محتشم کاشانی

محتشم کاشانی / غزلیات / وزن: مفتعلن فاعلن مفتعلن فاعلن (منسرح مطوی مکشوف)

حسن پری جلوه کرد دیو جنونم گرفت

ای دل بدخواه من مژده که خونم گرفت

من که شب غم زدم بس خم از اقلیم عشق

تفرقه چونم شناخت حادثه چونم گرفت

خنجر جور توام سینه به نوعی شکافت

کاب دو چشم از برون راه درونم گرفت

بهر رضای توام چرخ ز قصر حیات

خواست به زیر افکند بخت نگونم گرفت

هیچ گه از جرم عشق گرم به خونم نگشت

خوی تو در عاشقی بس که زبونم گرفت

عشق که تسخیر من از خم زلف تو کرد

در خم من سالها داشت کنونم گرفت

محتشم از مردمان بود دل من رمان

رام پری چون شدم گرنه جنونم گرفت

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر درباره عشق و جنون است که شاعر به شدت تحت تأثیر این احساسات قرار گرفته است. او بیان می‌کند که عشق، همانند دیوی، او را گرفته و دچار بیماری روحی کرده است. دل او مملو از درد و غم است و به نوعی تفرقه و جدایی را حس می‌کند. عشق او به معشوق، سینه‌اش را مانند خنجری شکافته و زندگی‌اش را به نوعی تحت تأثیر قرار داده است. همچنین، شاعر به چالش‌های زندگی و سرنوشتش اشاره می‌کند و این که عشق او باعث شده تا احساس ضعف و زبونی کند. در نهایت، او به راز عشق و تأثیر عمیق آن بر خود می‌پردازد.