نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۶۸ محتشم کاشانی

محتشم کاشانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

فضای کلبهٔ فقر آن قدر صفا دارد

که پادشاه جهان رشگ بر گدا دارد

بخشت زیر سر و خواب امن و کنج حضور

کسی که ساخت سر سروری کجا دارد

دلی که جا به دلی کرد احتیاج کجا

به کاخ دلکش و ایوان دلگشا دارد

ندای ترک تکبر صفیر آن مرغ است

که جا بگوشهٔ ایوان کبریا دارد

وجود ما به امید نوازش تو بس است

که احتیاج به یک ذره کیمیا دارد

شکفته قاصدی از ره رسید ای محرم

برو ببین چه خبر از نگار ما دارد

اگر حبیب توئی مشکلی ندارد عشق

اگر طبیب توئی درد هم دوا دارد

چو کشتیم بدو عالم ز من مجو بحلی

که کشتهٔ تو ازین بیش خون‌بها دارد

بسوز محتشم از آفتاب نقد و بساز

که روز هجر شب وصل در قفا دارد

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این شعر به زیبایی و صفای کلبه فقر اشاره می‌کند و بیان می‌کند که حتی پادشاهان نیز به سادگی و آرامش زندگی گدایان حسرت می‌برند. او می‌گوید که محبت و صفا در دل‌ها بیشتر از ثروت و کاخ‌های مجلل اهمیت دارد. شکوه عشق و نیاز به محبت از خداوند را به تصویر می‌کشد و اعتقاد دارد که عشق واقعی مشکلات را حل می‌کند. در نهایت، شاعر از عشق و وصل یاد کرده و بر این نکته تأکید می‌کند که در روزهای سخت، امید به وصال و محبت حتی در سختی‌ها نیز می‌تواند ما را آرام کند.