شمارهٔ ۱۶۹ محتشم کاشانی
محتشم کاشانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
تنی زلالوش آن سرو گل قبا دارد
که موج از اثر جنبش صبا دارد
شب آمد و سخن از کید مدعی میگفت
ازین سخن دگر آیا چه مدعا دارد
رقیب جان برد از هجر و بر خورد ز وصال
من از فراق بمیرم خدا روا دارد
ز حال آن بت بیگانه وش خبر پرسید
که باد میوزد و بوی آشنا دارد
رکاب خشم برای که کرده باز گران
تحملت که عنان کرشمهها دارد
فتاده بس که حدیث من و تو در افواه
بهر که مینگرم گفتگوی ما دارد
به محتشم تو مزن طعنه گر ندارد هیچ
اگرچه هیچ ندارد نه خود تو را دارد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر به زیبایی و ظرافت یک سرو اشاره میکند که با حرکت نسیم به خوبی نمایان میشود. شب فرامیرسد و شاعر درباره توطئههای رقیب سخن میگوید و دلش از جدایی میسوزد. او از حال معشوق بیخبر است و میبیند که نسیم بوی آشنا را به همراه دارد. شاعر از تحمل خشم و کینه میگوید و میفهمد که صحبتهای او و معشوق در میان مردم رواج پیدا کرده است. در پایان، شاعر به کسی که او را مورد طعنه قرار میدهد، هشدار میدهد که هر چه از او میگوید، حقیقتی ندارد.