شمارهٔ ۱۷۵ محتشم کاشانی
محتشم کاشانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
مرا خیال تو شبها به خواب نگذارد
چو تن به خواب دهم اضطراب نگذارد
خیال آرزوئی میپزم که میترسم
اگر تو هم بگذاری حجاب نگذارد
به طرف جوی اگر بگذری به این حرکات
خرامش تو تحرک در آب نگذارد
تو گرم قتل اجل نارسیدهای که شوی
فلک به سایهاش از آفتاب نگذارد
به من کسی شده خصم ای اجل که در کارم
عنان به دست تو سنگین رکاب نگذارد
ز ناز بسته لب اما به غمزه فرموده
که یک سوال مرا بیجواب نگذارد
هزار جرعه دهد عشوهاش به بوالهوسان
چو دور محتشم آید عتاب نگذارد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به احساسات عمیق و دغدغههای عاشقانه شاعر میپردازد. شاعر در شبها نمیتواند به آرامش برسد و خیال معشوقهاش او را رها نمیکند. او از زیبایی و حرکات معشوق صحبت میکند که به زندگی و آرامش او جان میبخشد، ولی در عین حال احساس میکند که مرگ به او نزدیک است و زمان جوانیاش در حال گذر میباشد. شاعر همچنین به بیجوابی سوالاتش از معشوقه اشاره میکند و از بردباری او در برابر عشق و جذبهاش سخن میگوید. در کل، این شعر نمایانگر عواطف پیچیده و تردیدهای عاشقانه است که شاعر در آن احساس میکند.