شمارهٔ ۱۷۷ محتشم کاشانی
محتشم کاشانی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
بس که روز و شبم از دل سپه غم گذرد
کاروان طرب و شادی از آن کم گذرد
لرزهام بر رگ جان افتد و افتم درپات
باد اگر از سر آن طره پرخم گذرد
از خیالش خجلم بس که شب و روز مرا
در دل پر شرر و دیدهٔ پر نم گذرد
چون غجک دم به دم آید ز دلم نالهٔ زار
تیر عشق از رگ جان بس که دمادم گذرد
ملکی ماه زمین گشته که از پرتو او
هر شب از غرفهٔ مه نعرهٔ آدم گذرد
اگر از سوختن داغ کشد دست اولی است
هر که در خاطرش اندیشه مرهم گذرد
محتشم را دم آخر چو رسیدی بر سر
آن قدر بر سر اوباش که از هم گذرد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از غم و اندوهی که بر دلش سایه افکنده، سخن میگوید. او بیان میکند که روز و شب به خاطر درد دل، آرامش ندارد و شادی و طرب از زندگیاش فاصله گرفتهاند. احساس لرز و درد در وجودش احساس میشود و حتی یاد محبوبش بر او فشار میآورد. شاعر با بیان نالههای دل، به عمق درد عشق و محرومیت از وصال اشاره میکند. او اشاره دارد که حتی نور ماه نیز از محبت محبوبش متاثر است و درد بر دلش سنگینی میکند. در پایان، به عقوبتهای سخت و نهایی این عشق اشاره میکند و از سرنوشت غمبارش میگوید.