نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۲۰۷ محتشم کاشانی

محتشم کاشانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلاتن (مجتث مثمن مخبون)

کمان ناز به زه نازنین سوار من آمد

شکار دوست بت آدمی شکار من آمد

جهان دل و جان می‌رود به باد که دیگر

جهان بهم زده سلطان کامکار من آمد

چو افتاب که از ابر ناگهان بدر آید

سوار رخش برون رانده از غبار من آمد

شد آرمیده سوار سمند و آخر جولان

فکنده زلزله در جان بی‌قرار من آمد

سترده داد بلاکار زاریان بلا را

به لشگر عجبی وقت کارزار من آمد

ز پیش راه مرو محتشم که بهر عذابت

سر از خمار گران مست پر خمار من آمد

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به توصیف زیبایی‌ها و جذابیت‌های یک سوارکاری می‌پردازد که به طور ناگهانی و به شکل شگفت‌انگیزی ظاهر شده است. شاعر احساس می‌کند که ورود این سوار به زندگی‌اش تأثیر عمیقی دارد و تمام احساسات و آرزوهای او را تحت تأثیر قرار می‌دهد. سوار، نماد قدرت و زیبایی است که دنیا را به هم می‌زند و شعف و هیجان را در دل شاعر بیدار می‌کند. شاعر با استفاده از تصاویری مانند آفتاب که از ابر بیرون می‌آید و زمین لرزه‌ای که در جان او حس می‌شود، عمق تأثیر این سوار را نشان می‌دهد. در نهایت، شاعر از درد و رنج ناشی از عشق و زیبایی که به او تحمیل شده، سخن می‌گوید.