شمارهٔ ۲۷۸ محتشم کاشانی
محتشم کاشانی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
با وجود آن که پیوند آن پری از من برید
گر ز مهرش سر کشم باید سرم از تن برید
من نخواهم داشت دست از حلقهٔ فتراک او
گر سرم خواهد به جور آن ترک صید افکن برید
من به مهرش جان ندادم خاصه در ایام هجر
گر برم نام وفا باید زبان من برید
خلعت عشاق را میداد خیاط ازل
بر تن من خلعت از خاکستر گلخن برید
در رهش افروخت اقبال از گیاه تر چراغ
در شب تار آن که راه وادی ایمن برید
کی بریدی متصل از دوستدار خویش دست
گر توانستی زبان طعنهٔ دشمن برید
محتشم را از غم خود دید گریان پیش او
گفت میباید ازین رسوای تر دامن برید
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از جدایی و درد ناشی از عشق سخن میگوید. او بیان میکند که با وجود بریده شدن پیوند عشقش، هنوز نمیتواند از یاد محبوبش دست بکشد. او تأکید دارد که اگرچه عشقش را در دوران هجران فراموش نکرده، اما این عشق درد و رنج زیادی برایش به همراه داشته است. شاعر همچنین به وضعیت خود اشاره میکند که در غم عشق، احساس رسوایی و اندوه میکند و حتی در مورد نیاز به قطع رابطه با این درد و رنج فکر میکند، اما در نهایت نشان میدهد که این کار برایش غیرممکن است.