نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۳۰۸ محتشم کاشانی

محتشم کاشانی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)

ناصحا از سر بالین من این پند ببر

خفته بیدار به افسانه نگردد هرگز

مرغ غم ترک دل ما نکند تا به ابد

جغد دلگیر ز ویرانه نگردد هرگز

ای مقیمانه درین دیر دو در کرده مقام

خیز کاین راهگذر خانه نگردد هرگز

یک دم ای شیخ خبر باش که جنت به جحیم

به دل از جرم دو پیمانه نگردد هرگز

همه جان گردد اگر آب و هوا در تن سرو

جانشین قد جانانه نگردد هرگز

محتشم چشم امید تو به این رشحهٔ رشگ

صدف آن در یک دانه نگردد هرگز

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این اشعار، شاعر به ناصح می‌گوید که از سر بالین او پند ببرد، زیرا کسی که در خواب است هرگز به افسانه‌ها توجه نمی‌کند. او بیان می‌کند که غم و دل‌تنگی همیشگی خواهد بود و مناره‌ای که در ویرانه قلب آدم به وجود آمده، هیچگاه تغییر نمی‌کند. شاعر به مقیمان در این دیر (دنیای مادی) هشدار می‌دهد که این راهگذر به خانه‌ای دائم تبدیل نخواهد شد. همچنین او به یک شیخ یادآوری می‌کند که در یک لحظه، بهشت و جهنم به دل آدم ارتباط پیدا می‌کند و از گناهان یکسان نخواهند شد. همچنین اشاره می‌کند که اگرچه جان انسان به شکلی زنده باقی می‌ماند، هیچ چیزی نمی‌تواند مثل محبوب واقعی انسان باشد و در نهایت امید شاعر به زیبایی و ارزش درونی‌اش وجود دارد که نمی‌تواند در یک دانه مروارید خلاصه شود.