شمارهٔ ۳۱۹ محتشم کاشانی
محتشم کاشانی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
عقل در میدان عشق آهسته میراند فرس
وز سم آتش میجهاند توسن تند هوس
آن چنانم مضطرب کز من گران لنگریست
در ره صرصر غبار و بر سر گرداب خس
حال دل در سینه صد چاک من دانی اگر
دیده باشی اضطراب مرغ وحشی در قفس
بشکن ای مطرب که مجنونان لیلی دوست را
ساز ز آواز حدی میباید و بانگ جرس
گر خورند آب به قابس میکنند آخر از آن
آن چه نتوان کرد زان بس باده عشق است و بس
رشتهٔ جان شد چنان باریک کاندر جسم زار
بگسلد صد جا اگر پیوند یابد با نفس
گر سگ کویش دهد یک بارم آواز از قفا
از شعف رویم بماند تا قیامت باز پس
میتواند راندم زین شکرستان هرگه او
ذوق شیرینی تواند بردن از طبع مگس
حیف کز دنیا برون شد محتشم وز هیچ جا
حیف و افسوسی نیامد بر زبان هیچ کس
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به وضعیت عاشق و احساسات او در عشق میپردازد. عقل در عشق تحت تاثیر هوس و هیجانات قرار دارد و مانند اسب تند و بیتابی میتازد. شاعر از اضطراب و ناآرامی درونی خود سخن میگوید و آن را به حال یک مرغ وحشی در قفس تشبیه میکند. او از مطرب میخواهد که موسیقیای متفاوت برای عاشقان برنوازد و عشقی دلچسب و غمانگیز را به تصویر بکشد. در ادامه، شاعر به نازکی رشته جان اشاره میکند و بیان میکند که این رشته ممکن است به راحتی از هم بگسلد اگر با نفس وصل شود. همچنین، اگر عشق به او بیمحلی کند، او را تا ابد تحت تاثیر قرار میدهد. شاعر حسرت میخورد که چرا از دنیا رفته و هیچکس برای او افسوس نمیخورد. این شعر تقابل عشق و عقل، اضطراب، و احساسات عمیق انسانی را به تصویر میکشد.