شمارهٔ ۳۴۵ محتشم کاشانی
محتشم کاشانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
پری وشی دل دیوانه میکشد سویش
که نیست حد بشر سیر دیدن رویش
به نوگلی نگرانم که میدمد چو گیاه
کرشمه از در و دیوار گلشن کویش
هنوز تیغ نیالوده تیز دستی بین
که موج خون ز زمین میرسد به بازویش
قیامتست قیامت که صور فتنه دمید
جهان ز فتنهٔ نو خیز قد دلجویش
ز خاک یوسف گل پیرهن دمد گل رشک
اگر به مصر بردبار از چمن بویش
چه رغبت است که سر بر نمیتواند داشت
ز مزرع دل مردم چرنده آهویش
ز دور کرد شکاری مرا رساند از سحر
خدنگ نیمکش غمزه چشم جادویش
لبش خموش و زبان کرشمهاش گویا
ز نکته پروری گوشههای ابرویش
چو محتشم به نخستین خدنگ او افتاد
هزار بوسه فلک زد به دست و بازویش
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر درباره عشق و زیبایی معشوق است. شاعر در ابتدا از دل دیوانهاش سخن میگوید که به سوی معشوق کشیده میشود و تأکید میکند که زیبایی او فراتر از درک بشر است. شاعر نسبت به نشانهها و کرشمههای معشوق در باغ گلشن حساسیت دارد و در ادامه به تصویرسازی از جنگی خیالی میپردازد که در آن معشوق مانند زیبایی بینظیری در میان گلها جلوهگر است. او از حسرت و غم ناشی از دوری معشوق و قدرت جذابیت او سخن میگوید و بیان میکند که با وجود سکوت معشوق، زیباییاش به حدی قدرتمند است که همگان را تحت تأثیر قرار میدهد. در پایان، شاعر به نیروی عشق و جذابیت معشوق اشاره کرده و بیان میکند که همگان آمادهاند تا در برابر زیبایی او تسلیم شوند.