شمارهٔ ۳۴۴ محتشم کاشانی
محتشم کاشانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
مهی که زینت حسنست گرمی خویش
طپانچه بر رخ خورشید میزند رویش
چرنده را ز چرا باز میتواند داشت
نگاه دلکش ناوک گشای آهویش
هزار خنجر زهر آب داده نرگس او
کشیده بهر دلیری که بنگرد سویش
چنان ربود دل مرا که هیچ دیده ندید
همین که یافت محل غمزهٔ محل جویش
ز راه دیده به دل میرسد هزار پیام
به نیم جنبشی از گوشههای ابرویش
خدنگ نیمکش غمزهاش نخورده هنوز
به من چشانده فلک زور و دست و بازویش
نهفته کرده کمانی به زه که بیخبرند
ز ناوک افکنی آن دو چشم جادویش
خموشیش نه ز اعراض بود دی که نداد
به لب مجال سخن غمزه سخنگویش
هنوز محتشم آن ماه نارسیده ز راه
بیا ببین که چه غوغاست بر سر کویش
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر دربارهٔ زیبایی و جذبهٔ معشوق است که با توصیفاتی خاص این احساس را منتقل میکند. شاعر از تاثیر چشمان معشوق و نگاه دلربا و نافذ او میگوید که بر دل او تاثیری عمیق دارد. به تصویر کشیدن خنجرهای زهرآلود نرگس و کمانی که به زه بسته شده، نمادی از قدرت و خطر جذابیت معشوق است. شاعر بیان میکند که حتی با یک نگاه از جانب او، عواطف و پیامهایی به دل او میرسد. در نهایت، او به زیبایی و غوغای موجود در مکان معشوق اشاره دارد. این شعر به خوبی حس عاشقانه و دل باختگی را به تصویر کشیده است.