نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۴۵۱ محتشم کاشانی

محتشم کاشانی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

ما به عهدت خانهٔ دل از طرب پرداختیم

در به روی خوش دلی بستیم و با غم ساختیم

سایه‌پرور ساخت صد مجنون صحراگرد را

رایتی کاندر بیابان جنون افراختیم

خشک بر جا ماند رخش فارس گردون چو ما

توسن جرات به میدان محبت تاختیم

عشق او ما را گرفت از چنگ دیگر دلبران

تن برون بردیم ازین میدان ولی جان باختیم

گر توکل را درین دریاست دخل ناخدا

بادبان برکش که ما کشتی در آب انداختیم

تا محک فرسا نشد نقد محبت یک به یک

ما زر ناقص عیار خویش را نشناختیم

محتشم بهر چراغ افروزی در راه وصل

هرزه مغز استخوان خویش را بگداختیم

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این شعر به عشق و دلدادگی اشاره می‌کند. او به خاطر عشق، زندگی را با شادی و غم آمیخته و خانه دلش را با شادی پر کرده است. هم چنین، او از فراق دیگر دلبران رنج می‌برد و هرچند که ظاهراً از میدان عشق خارج شده، ولی هنوز دلش درگیر است. شاعر به توکل و اعتماد به خدا اشاره می‌کند و می‌گوید که عشق واقعی نباید از خطرها بترسد. او با این دقت بر این نکته تأکید می‌کند که ارزش عشق را نمی‌فهمد و تلاش می‌کند روشنایی به راه وصال بیاورد، اما باید از خودگذشتگی کند. در نهایت، او به انسانی می‌رسد که برای عشق خود حاضر است از تمامی وجودش بگذرد.