شمارهٔ ۴۵۹ محتشم کاشانی
محتشم کاشانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
زهی ز دست کرم گسترت کرم باران
فدای دست و دلت جان این درم داران
به رنگ دست تو ابری ندیده چشم فلک
که سیم ناب و زر سرخ از آن بود باران
تفقد تو تدارک پذیر نیست که نیست
ز ممکنات سبک باری گران باران
ز گرم خونی و غمخواری تو کار حسد
به این رسیده که خونم خورند غمخواران
مدد که درین ملک رتبه سنجانند
سبک کنندهٔ قدر بزرگ قداران
نوشت نسخهٔ امساک و صبر هر که گرفت
به جز تو در مرض فقر نبض بیماران
جهان به چشم مبیناد محتشم من بعد
به جز تو گر بودش چشم یاری از یاران
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به توصیف فضیلتها و زیباییهای معشوق میپردازد و از احساساتش نسبت به او سخن میگوید. او به دست و دل معشوق به عنوان منبعی از رحمت و نعمت اشاره میکند و مَثَل هایی از باران و طلا برای توصیف خوبیهای او به کار میبرد. شاعر همچنین به دشواریهای زندگی و تأثیر منفی حسد اشاره میکند و ابراز نیاز به کمک در مواجهه با مشکلات میکند. در نهایت، او تأکید میکند که جز معشوق، هیچ چیز دیگری نمیتواند مرهمی بر دردها و غمهایش باشد.