شمارهٔ ۴۶۰ محتشم کاشانی
محتشم کاشانی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
رویت که هست صورت چین شرمسار از آن
نقشی است دقت ید صنع آشکار ازان
تحریر یافت صورت و زلفت ولی هنوز
در لرزه است خامه صورت نگار ازان
بر نخل ناز پرور او هرکه بنگرد
یابد کمال قدرت پروردگار از آن
از گلستان او همه کس را به کف گلی است
ما را به سینه خاری و صد خار خار ازان
مردم ز بیم مرگ به عمرند امیدوار
من ناامید ار نیم امیدوار ازان
در هجر میدهی خبر آمدن به من
دانستهای که صعبتر انتظار ازان
زین نیلگون خمم به همین شادمان که هست
حسن تو را به شیشهٔ می بیخمار ازان
باقیست یک دمی دگر از عمرم ای طبیب
بگذر ز چارهام که گذشتست کار ازان
از آهنست سقف فلک گویا که نیست
تیر دعای خسته دلانرا گذار ازان
آورده زور بر دل زارم سپاه غم
ساقی بیار می که برآرم دمار ازان
میپرورد می فرح انجام محتشم
خمخانهٔ غمش که منم جرعه خوار ازان
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به زیبایی و ظرافت صورت معشوق و تأثیر آن بر شاعر میپردازد. شاعر به نقش و زیبایی چهره معشوق اشاره میکند که تمام هستیاش را تحت تأثیر قرار داده است. عشق و هجران به طور همزمان حسرت و امید را در دل او به وجود میآورد. شاعر از درد و غمهایش سخن میگوید و به دنبال تسلی و نوشیدنی است تا فراموشی برای دردهایش بیابد. همچنین، ناامیدی او در برابر مرگ و انتظارهای سختی که در عشق تجربه میکند، به وضوح نمایان است. در نهایت، او به طبیب (معشوق) میگوید که دیگر چارهای برایش نمانده و از او میخواهد که به دردش رسیدگی کند.