نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۵۳ محتشم کاشانی

محتشم کاشانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

چو هجر راه من تشنه در سراب انداخت

سکون سفینه به گرداب اضطراب انداخت

فلک ز بد مددیها تمام یاران را

چو دست بست گلیم مرا در آب انداخت

زمانه دست من اول به حیله بست آن گه

ز چهره شاهد مقصود را نقاب انداخت

به جنبشی که نمود از نسیم کاکل او

هزار رشتهٔ جان را به پیچ و تاب انداخت

گرفت محتشم از ساقی غمش جامی

که بوی او من میخواره را خراب انداخت

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این ابیات شعر درباره احساسات عاشقانه و درد جدایی است. شاعر از تشنگی و سراب سخن می‌گوید که نمادی از آرزوی دست‌نیافتنی است. او به مصائب و اضطراب‌هایی که در زندگی از آن‌ها رنج می‌برد اشاره می‌کند و تأثیرات منفی زمانه را بر خود حس می‌کند. همچنین، یادآور زیبایی معشوق است که جانش را به حرکت درمی‌آورد و می‌پیچاند. در پایان، شاعر از جامی یاد می‌کند که از دلبستگی به معشوق ناشی می‌شود و بوی او باعث سرگشتگی و زوال او شده است.