شمارهٔ ۵۳۷ محتشم کاشانی
محتشم کاشانی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلاتن مفعول فاعلاتن (مضارع مثمن اخرب)
تا دست را حنا بست دل برد ازین شکسته
دل بردنی به این رنگ کاریست دست بسته
چون دست آن گلندام صورت چگونه بندد
گر باغبان ببندد از گل هزار دسته
تا پیش هر خس آن گل افکنده پرده از رخ
چون غنچه در درونم خون پرده بسته
بنشسته با رقیبان رخ بر رخ آن شه حسن
ما را دگر عجایب منصوبهای نشسته
من با حریف عشقت دیگر چگونه سازم
او سالم و توانا من ناتوان و خسته
دریای عشق خوبان بحری نکوست اما
کشتی ما در آن بحر بد لنگری گسسته
دیوان محتشم را گه گه نظاره میکن
شاید در او بیابی ابیات جسته جسته
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر دربارهٔ عشق و معانات ناشی از آن است. شاعر از حسرت و دلشکستگی خود سخن میگوید و به نقش دست و حنا در این احساس اشاره میکند. او به زیباییهای معشوق و دشواریهای مقایسه عشقش با دیگران میپردازد. همچنین شاعر به تناقضات عشق و سختیهایی که دریا و کشتیای را که در آن زندگی میکند، به تصویر میکشد. در نهایت، او به دیوان محتشم اشاره میکند و امیدوار است که در آن ابیاتی از دل خود بیابد.