شمارهٔ ۵۴۲ محتشم کاشانی
محتشم کاشانی / غزلیات / وزن: مستفعلن مستفعلن مستفعلن مستفعلن (رجز مثمن سالم)
شبهای هجران همنشین از مهر او یادم مده
همسایه را دردسر از افغان و فریادم مده
از زاری و افغان من گردد دل او سخت تر
ای گریه بر آبم مران ای آه بر بادم مده
چون میرم و کین منش باقی بود ای بخت بد
جز جانب دوزخ صلا زین محنت آبادم مده
زین سان که آن نامهربان شاد است از ناشادیم
گر مهربانی ای فلک هرگز دل شادم مده
هر دم به داد آیم برت از ذوق بیداد دگر
خواهی به داد من رسی بیداد کن دادم مده
هر دم کنم صد کوه غم در بیستون عشق تو
من سخن جان دیگرم نسبت به فرهادم مده
گفتم به بیدادم مکش در خنده شد کای محتشم
حکمت بر افلاطون مخوان تعلیم بیدادم مده
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شعر به احساس درد و تنهایی در عشق اشاره دارد. شاعر از عاطفه و یاد معشوق خود سخن میگوید و از اینکه این عشق به او رنج و درد میدهد، ناله میکند. او از همسایهاش میخواهد که در غم و اندوه او دخالت نکند و با زاریهایش دل محبوبش را بیشتر نرنجاند. شاعر احساس میکند که دیگر نمیتواند این غم را تحمل کند و از بخت بدش شکایت دارد. او به فلک میگوید که حتی در زمان خوشی و شادی نیز دلش شاد نخواهد بود. در انتها، شاعر به اندوه و ناتوانی خود در عشق اشاره میکند و از بیداد و بیرحمی که بر او رفته، گلایه میکند. تمامی این ابیات نشاندهندهی عمق احساسات شاعر و دشواریهای عشق و جدایی است.