نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۵۵۹ محتشم کاشانی

محتشم کاشانی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)

بر در درج قفل زدم یک چندی

عاقبت داد گشادش بت شکر خندی

سخت از ذوق گرفتاری من می‌کوشد

دست و بازوی کمندافکن وحشی بندی

لطفِ ممتاز کن آماده که آمد بر در

بی‌نیاز از تو جهانی به تو حاجتمندی

تا به نزدیک‌ترین وعدهٔ وصلت برسم

از خدا می‌طلبم عمر ابد پیوندی

اگر از مادر دوران همه یوسف زاید

ننشیند چو تو بر دامن او فرزندی

مژده ای درد که در دام تو افتاد آخر

نامقید به دوائی، به الم خورسندی

دارم از مرغ شب‌آویز دلی نالان‌تر

من که دارم ز دل آویز کمندی، بندی

دگر امشب چه نظر دیده، ندانم که به من

می‌کند لطف ولی لطف غضب مانندی

بهر نادیدن آن رو گه و بی‌گه ناصح

می‌دهد پندم و آن گه چه مؤثر پندی

هست دشنام پیاپی ز لب شیرینش

شربتی غیر مکرر، ز مکرر قندی

محتشم عشوهٔ طاقت شکن ساقی بزم

اگر اینست دگر می‌شکنم سوگندی

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این شعر از دلتنگی و عشق خود سخن می‌گوید. او به قفل در اشاره می‌کند که به خاطر محبت و لبخند محبوبش باز شده است. وی از شدت شوق و درد به کمند عشق گرفتار شده و در تلاش است تا به وصال محبوب برسد. او به زیباترین وعده‌ها امیدوار است و آرزوی زندگی ابدی با محبوب را دارد. شاعر همچنین بیان می‌کند که هیچ چیزی نمی‌تواند مانند محبوب او در دلش نشیند، و با وجود درد و عذاب، به عشق و لطف محبوب دل خوش است. او از تضادهای عشق، مانند شیرینی و تلخی کلمات محبوبش، نیز سخن می‌گوید و در نهایت ابراز می‌کند که اگر این وضعیت ادامه پیدا کند، به تعهدات خود پشت خواهد کرد.