نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۵۵۵ محتشم کاشانی

محتشم کاشانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

مرا به دست غم خود گذاشتی رفتی

غم جهان همه بر من گماشتی رفتی

سواد خط مژه‌ام زان فراق نامه سترد

که در وداع بنامم گذاشتی رفتی

دل از وفا به تو می‌داد دست عهد ابد

ازو تو عهد گسل واگذاشتی رفتی

به غیر حسرت و مردن بری نداد آن تخم

که در زمین دل خسته کاشتی رفتی

لوای هجر که یک چند بود افکنده

تو در شکست غمش برفراشتی رفتی

مرا که ابرش ادبار بد به زین ماندم

تو زین بر ابلق اقبلال داشتی رفتی

دگر به زیستن محتشم امید مدار

چنین که در تب مرگش گذاشتی رفتی

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این ابیات به درد و غم ناشی از جدایی معشوقه‌اش اشاره می‌کند. او از غمی که بر دوشش سنگینی می‌کند سخن می‌گوید و از لطافت و زیبایی معشوقه‌اش یاد می‌کند که حالا تنها حسرتش مانده است. ارتباط عمیق و عهدی که با هم داشتند، تنها به یادگار مانده و او از بی‌وفایی معشوقه‌اش رنج می‌برد. همچنین، شاعر از نابودی آرزوها و امیدهایش صحبت می‌کند و می‌گوید که زندگی برایش دیگر طعمی ندارد چون در کنار او خوشی‌ها را از دست داده است. در نهایت، او به شدت ناتوان و ناامید از زندگی بیان می‌شود.