شمارهٔ ۵۶۰ محتشم کاشانی
محتشم کاشانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فع مفاعلن فع مفاعلن فع مفاعلن فع
چو مینماید، که هست با من، جفا و جورت، ز روی یاری
ز دست جورت، فغان برآرم، اگر تو دست از، جفا نداری
بخشم گفتی، نمیگذارم، که زیر تیغم، برآوری دم
مرا چه یارا که دم برآرم، اگر دمارم، ز جان برآری
شب فراقت کز اشتیاقت به جان فکارم به تن نزارم
به خواب کس را نمیگذرام ز بس که دارم فغان و زاری
نه همزبانی، که من زمانی، باو شمارم، غمی که دارم
نه نیک خواهی که، گاهگاهی، ز من بپرسد، غم که داری
به درد از آنرو، گرفتهام خو، به خاک از آن رو، نهادهام رو
که عشق کاری، نباشد الا، به دردمندی، ز خاکساری
اگرچه کردم، چو بلبل ای گل، در اشتیاقت، بسی تحمل
ز باغ وصلت، گلی نچیدم، جز این که دیدم، هزار زاری
همیشه گوئی، که محتشم را، برآرم از جا، درآرم از پا
ز پا درآید، ز جان برآید، شبی که مستش، تو در برآری
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
غزلیات عاشقانهای در این شعر بیان شده است که شاعر از درد و رنج عشق میگوید. او از جفا و ظلم معشوق شکایت میکند و خود را در وضعیت دشواری قرار میدهد. شاعر احساس تنهایی میکند و از نداشتن همزبانی برای دردهایش گلهمند است. او به عشق و فراق اشاره میکند و با وجود تحمل زیاد، هنوز از عمق فراق شاکی است. در نهایت، شاعر به امیدی اشاره میکند که در شرایط خاصی (مانند وصال) شاید بتواند از این درد رها شود.