نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۵۶۸ محتشم کاشانی

محتشم کاشانی / غزلیات / وزن: مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)

به جرم این که گفتم سوز خود با عالم‌افروزی

چو شمع استاده‌ام گریان که خواهد کشتنم روزی

از آن چون کوکبم پیوسته اشک از دیده می‌ریزد

که چون صبح از دلم سر می‌زند مهر دل‌افروزی

نگشتی ماه من هر شب ز برج دیگران طالع

اگر بودی من بی‌خانمان را بخت فیروزی

ندارم در شب هجران درون کلبهٔ احزان

به غیر از نالهٔ دم سازی ورای گریهٔ دلسوزی

ز شادی جهان فارغ ز عیش دهر مستغنی

دل غم‌پروری داریم و جان محنت اندوزی

دلم شد چاک چاک از غم کجائی ای کمان ابرو

که می‌خواهم ز چشم دلنوازت تیر دلدوزی

نبودی بی‌نظام این نظم صبیان تا به این غایت

اگر گه گاه بودی محتشم را نکته آموزی

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر از احساسات عمیق خود و غم ناشی از دوری معشوق می‌گوید. او خود را چون شمعی آماده برای سوختن، در حالی که در درونش آتش عشق شعله‌ور است، توصیف می‌کند. به تلخی از شب‌های تنهایی و فقدان شادی صحبت می‌کند و از غم دلش که به شدت او را آزار می‌دهد، می‌نالد. همچنین از دلتنگی برای معشوقش و آرزوی وصال او سخن می‌گوید و بر این باور است که اگر معشوقش در کنارش بود، زندگی‌اش رنگ و بویی دیگر می‌گرفت. شاعر در نهایت به عدم نظم و زیبایی در دنیا اشاره می‌کند و احساس می‌کند که دوری معشوق، او را به ناکجاآبادی از درد و رنج کشانده است.