شمارهٔ ۵۷۵ محتشم کاشانی
محتشم کاشانی / غزلیات / وزن: مستفعلن مستفعلن مستفعلن مستفعلن (رجز مثمن سالم)
بر روی یار اغیار را چشمی به آن آلودگی
غلطان به خاک احباب را اشگی به آن پالودگی
مجنون چو افشاند آستین بر وصل تا روز جزا
دامان لیلی پاک ماند از تهمت آلودگی
نازش برای عشوه ای صد لابه میفرمایدم
صورت نمیبندد دگر نازی به این فرمودگی
از دیدن او پندگو یکباره منعم میکند
در عمر خود نشنیدهام پندی به این بیهودگی
پای طلب کوتاه گشت از بس که در ره سوده شد
کوته نمیگردد ولی پای امید از سودگی
آسر که دیدی خاک گشت از آستان فرسائیش
وان آستان هم باز رست از زحمت فرسودگی
خوش رفتی آخر محتشم آسوده در خواب عدم
هرگز نکردی در جهان خوابی به این آسودگی
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به توصیف احساسات عمیق خود درباره عشق و ناامیدی میپردازد. او به تضاد بین زیبایی عشق و آلودگیهایی که میتواند به آن آسیب برساند اشاره میکند. مجنون، که نماد عاشق دیوانه است، به وصال محبوبش امیدوار است اما دامان معشوق (لیلی) را از اتهامها پاک میداند. شاعر به یادآوری این نکته میپردازد که چقدر سخت است که در مسیر عشق، پای امید را کوتاه کند و به بیفایده بودن پندهایی که از دیگران میشنود، اشاره دارد. او همچنین از فرسودگی و خستگی در این راه صحبت میکند و در نهایت به آرامش و آسودگی در خواب مرگ اشاره میکند، جایی که دیگر هیچ زحمتی وجود ندارد.