شمارهٔ ۵۷۷ محتشم کاشانی
محتشم کاشانی / غزلیات / وزن: مفعول مفاعیلن مفعول مفاعیلن (هزج مثمن اخرب)
از باده عیشم بود مستانه به کف جامی
زد ساغر من بر سنگ دیوانه میآشامی
ای هم دم از افسانه یک لحظه به خوابش کن
شاید که جهان گیرد یک مرتبه آرامی
با این همه زهد ای بت در عشق تو نزدیکست
کز مستی و بدنامی بر خویش نهم نامی
گر کار تو در پرهیز پر پیش نمیآید
در وادی رسوائی من پیش نهم گامی
ای بسته زبان از خشم خود گو که نمیباید
با این همه تلخیها شیرینی دشنامی
آن کرد گرفتارم کز زلف بتان افکند
در راه بنیآدم گیرندهترین دامی
با این همه چالاکی ای پیک صبا تا چند
جانی به لب آوردن ز آوردن پیغامی
هنگامه به آن کو بر ای دیو جنون شاید
کان شوخ تماشا دوست سر برکند از بامی
فردا چه شود یا رب کان شوخ به بزم آمد
دیروز به ایمائی امروز به ابرامی
ای سرو چمن مفروش پر ناز که میباید
رعنائی بالا را زیبائی اندامی
در بزم تو این بد نام جان داد و نداد ایام
از دست تواش جامی وز لعل تواش کامی
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به عیش و نوش و عشق میپردازد و به وضعیت روحانی و احساسی شاعر اشاره دارد. شاعر با بهرهگیری از باده و مستی، سعی دارد از درد و ناکامیهای عشق رهایی یابد و به آرامش برسد. او از معشوق خود میخواهد که لحظهای به خواب برود تا دنیا کمی آرام تر شود. در عین حال، او با ذکر زهد و پرهیز، به رسوایی و بدنامی خود اشاره میکند و بیان میکند که در مسیر عشق، گاهی باید با چالشها دست و پنجه نرم کند. در نهایت، شاعر به زیباییهای معشوق و تاثیر آن بر زندگیاش میپردازد و از لحظات شیرین و تلخ عشق سخن میگوید.