نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۵۷۸ محتشم کاشانی

محتشم کاشانی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)

رفتی و رفت بی‌رخت از دیده روشنی

در دیده ماند اشکی و آن نیز رفتنی

آن تن ز پافتاد که در زیر بار عشق

از کوههای درد نکردی فروتنی

آن قدر که بود خیمهٔ عشق تو را ستون

از بار هجر گشت بیک بار منحنی

چشمی که دل به دامن پاکش زدی مثل

از گریهٔ شهره گشت به آلوده دامنی

دستی که پیش روی تو گلشن طراز بود

از داغ دسته بست ز گلهای گلخنی

باری تو با که بردی و بی‌من درین سفر

جان را که برق عشق تو را کرد خرمنی

آن غمزه‌ای که یک تنه می‌زد به صد سپاه

در ره کدام قافله را کرد رهزنی

آن ترک‌تاز ناز به گرد کدام ملک

کرد از سپاه دغدغه تاراج ایمنی

پیدا شد از فروغ رخت بر کدام دشت

در لاله‌ها طراوت گلهای گلشنی

چشم کدام آهو از آن چشم جان شکار

آموخت آدمی کشی و مردم افکنی

افسوس محتشم که ره نطق بست و ماند

در کان طبع نادره در های مخزنی

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر به یاد محبوبی می‌افتد که از زندگی‌اش رفته و او را ترک کرده است. او حسرت و غم خود را از این جدایی بیان می‌کند و به یاد می‌آورد که چطور عشقش تحت فشار هجر و دوری، خم شده است. شاعر به توصیف زیبایی‌های محبوب و تأثیر او بر دل و جانش می‌پردازد و از توانایی‌های او در جذب محبت و زیبایی صحبت می‌کند. همچنین، او به تأثیر جدایی بر خود و غم‌های ناشی از آن اشاره می‌نماید، و در نهایت از بلاتکلیفی و سکوت خود در این وضعیت ابراز تأسف می‌کند. شاعرانگی و احساسات عمیق در این شعر به وضوح نمایان است.