شمارهٔ ۵۸۵ محتشم کاشانی
محتشم کاشانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
چنان مکن که مرا هم نفس به آه کنی
جهان بیک نفس از آه من سیاه کنی
ز بزم میروی افتان و سر گران حالا
به راه تا سر دوش که تکیهگاه کنی
به رخصت تو مفید نمیشود چشمت
که عالمی بستان و یک نگاه کنی
نگاه دم به دمت بس خوش است و خوشتر از آن
عزیز کرده نگاهی که گاهگاه کنی
شکسته طرف کله میرسی و میرسدت
که ناز بر همه خوبان کج کلاه کنی
ملوک حسن سپاه تواند اما تو
نه آن شهی که تفاخر به این سپاه کنی
چرا من این همه بر درگه تو داد کنم
اگر تو گوش به فریاد دادخواه کنی
تو گرم ناشده برقی و برق خرمن سوز
شوی چو گرم چه با جان این گیاه کنی
به پیش بخشش او محتشم چه بنماید
اگر تو تا دم صبح جزا گناه کنی
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به بیان احساسات عمیق شاعری میپردازد که از معشوق خود میخواهد به او توجه کند و به تأثیر نگاه و رفتار او بر زندگیاش اشاره دارد. شاعر از آسیبهایی که از این بیتوجهی به او میرسد گلهمند است و بر قدرت عشق و تأثیرگذار بودن نگاه معشوق تأکید میکند. او به زیباییها و جاذبههای معشوق اشاره میکند و میگوید که این زیباییها نباید باعث تفاخر او شود. در پایان، شاعر به این نتیجه میرسد که این عشق و انتظار میتواند موجب درد و رنج باشد و از معشوق میخواهد که به صدای دلش گوش دهد و به او توجه کند.