نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۶۰۰ محتشم کاشانی

محتشم کاشانی / غزلیات / وزن: فعولن فعولن فعولن فعولن (متقارب مثمن سالم)

به جائی دلت گرم سوداست گوئی

دل بی‌سر و برگ از آنجاست گوئی

تو را مستی ای هست پنهان نه پیدا

ولیکن نه مستی صهباست گوئی

دلت نیست برجا فلک بر تو دیدی

ز جام هوس باده پیماست گوئی

به من می‌کنی لطفی از حد زیاده

مرادت ازین لطف ایذاست گوئی

بهر چشم برهم زدن بهر قتلم

ز چشمت به ابرو صد ایماست گوئی

فلک بر زمین از دو چشم تر من

گمارنده هفت دریاست گوئی

متاع قرار و سکون در دل ما

درین عهد اکسیر و عنقاست گوئی

به دل هرچه دیدند بردند خوبان

دل عاشقان خوان یغماست گوئی

پراکنده عشقی که دانم به طعنش

لب اوست گویا دل ماست گوئی

ز بزم بتان محتشم خاست طوفان

ستیزندهٔ مست من آنجاست گوئی

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر به توصیف عشق و احساسات خود می‌پردازد. او می‌گوید که دلش به جایی آرامش دارد، اما این آرامش از چیزی پنهان ناشی می‌شود. به نوعی مستی اشاره می‌کند که نه از شراب، بلکه از عشق و زیبایی محبوبش است. شاعر به بی‌وفایی فلک و روزگار نیز اشاره می‌کند و می‌گوید که محبت‌ها شاید بیشتر از آنچه می‌نماید، عذاب‌آور باشند. عشق او به محبوبش به گونه‌ای است که گویی همواره در حال مبارزه با درد و رنج عشقی است که از جانب او به دلش وارد شده. در نهایت، او به قدرت عاطفی عشق اشاره دارد که همچون طوفانی در زندگی‌اش وجود دارد.