نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۸۷ محتشم کاشانی

محتشم کاشانی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)

گفتمش تیر تو خواهد به دل زار نشست

به فراست سخنی گفتم و بر کار نشست

صحبتی داشت که آمیخت بهم آتش و آب

دی که در بزم میان من و اغیار نشست

غیر کم حوصله را بار دل از پای نشاند

لله‌الحمد که این فتنه به یک بار نشست

سایه پرورد بلا می‌شوم آخر کامروز

بر سرم مرغ جنون آمد و بسیار نشست

هرکه چون شمع به بالین من آمد شب غم

سوخت چندان که به روز من بیمار نشست

پشت امید به دیوار وفای تو که داد

که نه در کوچهٔ غم روی به دیوار نشست

محتشم آن کف پا از مژه‌ات یافت خراش

گل بی‌خار شد آزرده چو با خار نشست

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این غزل شاعر از احساسات و تجربیات عاشقانه خود سخن می‌گوید. او به تعبیر از عشق و درد دل اشاره می‌کند و می‌گوید که با وجود آتش عشق، زخم‌های دلش به راحتی قابل تحمل نیست. در بزم عشق، صحبت‌هایی دارد که تضاد آتش و آب را نمایان می‌کند و می‌گوید که این فتنه و درد با یک بار به طور ناگهانی تمام می‌شود. همچنین از جنون و احساس دلتنگی خود سخن می‌گوید و اشاره می‌کند که وقتی کسی به او نزدیک می‌شود، چنان احساس سوختگی و درد می‌کند که روز بعد از آن کاملاً بیمار می‌شود. در پایان، شاعر به این نکته اشاره می‌کند که امیدش به وفای معشوق، او را از غم و دیوار ناامیدی رهایی می‌بخشد و زخم‌هایش به خاطر عشق او به گونه‌ای دیگر نمایان می‌شود.