شمارهٔ ۸۶ محتشم کاشانی
محتشم کاشانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
چو ناز او به میان تیغ دلستانی بست
سر نیاز به فتراک بدگمانی بست
به دست جور چو داد از شکست عهد عنان
به یاد طاقت ما عهد هم عنانی بست
به بحر هجر چو لشگر شکست کشتی جان
اجل ز مرحمت احرام بادبانی بست
ز پای گرگ طمع دست حرص بند گشود
چو ناز او کمر سعی در شبانی بست
تو از طلب به همین باش و لب مبند که یار
زبان یک از پی ارنی ولن ترانی بست
تو ای سوار که بردی قرار و طاقت ما
بیا که دزد هوس دست پاسبانی بست
به روی من تو در مرگ نیز بگشائی
اگر توان در تقدیر آسمانی بست
کمند مهر چنان پاره کن که گر روزی
شوی ز کرده پشیمان به هم توانی بست
رقیب بار سکون بر در تو گو بگشا
که محتشم ز میان رخت کامرانی بست
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر درباره عشق و دلتنگی صحبت میکند. شاعر به زیبایی معشوق اشاره میکند و از احساساتش نسبت به او و دشواریهای جدایی میگوید. او به نوعی ناپایداری در روابط اشاره دارد و از نیاز به ارتباط و نزدیکی مداوم یاد میکند. شاعر از سردرگمی و فراق رنج میکشد و به ملاقات دوباره و امید به بازگشت یار اشاره میکند. در نهایت، او به اهمیت عشق و پیوند عاطفی تأکید دارد و از معشوق میخواهد که درهای دلش را باز نگه دارد.