شمارهٔ ۱۰۰ مشتاق اصفهانی
مشتاق اصفهانی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
خاک ار شوم به کوی تو گردم نمیرسد
دردی ز دوری تو به دردم نمیرسد
این درد دیگر است که جانم به لب رسید
از درد یار و یار به دردم نمیرسد
برگ خزان رسیده باغ محبتم
رنگی به رنگ چهره زردم نمیرسد
ز افسردگی به محفل یاران بدین خوشم
کآفت به شمعی از دم سردم نمیرسد
نالان نیم ز جور تو نالم که بر دلم
تیری چرا ز شست تو هردم نمیرسد
زین پس من و فراق که دستم به دامنش
کوشش هزار مرتبه کردم نمیرسد
مشتاق تا فتاد ز هجر آتشم به جان
برقی به آه بادیهگردم نمیرسد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر از عواطف و احساسات عمیق خود نسبت به دوری معشوق میگوید. او بیان میکند که درد و غم ناشی از فراق یار به شدت او را آزار میدهد و هیچ راه حلی برای این درد وجود ندارد. همچنین، او به وضعیت خزانگونه محبتش اشاره میکند و از افسردگیاش در جمع دوستانش مینالد. شاعر تأکید میکند که علاقه و اشتیاقش به معشوق همچنان پایدار است، اما تلاشهایش برای رسیدن به او نتیجهای نداشته و در نهایت تنها احساس شعلهور شدن درد در او باقی مانده است.